تبليغاتX
یاس تنها

یاس تنها

  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 23:53 توسط یاسین |


yas_tanha_m

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386 0:0 توسط یاسین |


سلام

...

من

یاسین ....

متولد یازدهمین ماه سال..... روزگارم بد است

بدتر از هر جهني كه بتوان تصور كرد

...

براي همين هم

هيچگاه كسي را به كلبه كوچك وجودم فرانمي خوانم

و اگر كسي بخواهد پاي در قلبم بگذارد

با عناد مي رانمش

...

چرا كه هر كه وارد شود مي سوزد...

نمي دانم

ايا خليلي هست كه در اين آتش وارد شود

نسوزد

و آن را سرد كند؟

...

خسته ام

از همه چيز

از همه كس

هميشه بهترين يار و رفيق خودم

خودم بوده ام

هميشه ...

...

هيچگاه نخواستم كسي را اهلي كنم

اما انگار گل هاي زيادي را اهلي كرده ام

بي ان كه بدانم

و اين جزئي از درد من است...

سعي مي كنم همه را بفهمم

همه را درك كنم

اما... نمي خواهم كسي وارد اين آتشكده شود...

اين نيز دردي بر درد مي افزايد...

حالا...

كسي از سياره اي ديگر امده است

انگار كمي به صداي پايش عادت كرده ام

تا اين حد كه سريع نمي رمم

و به طرف لانه نمي روم

اگر چه... از لانه ام خارج هم نمي شوم

من

هميشه سعي كرده ام كه اهلي نشوم

سعي كرده ام...

سينه ام سرشار از نگفته هايي هميشگي

دست هايم لبريز از عطر سيبي است كه هيچ كس نمي فهمد!

من سيب ندارم!

چون نخواستم كه داشته باشم...

هيچ گاه هيچ قاصدكي نويدي خوش برايم نمي اورد

يا حتي لختي نزدم درنگ نمي كند

كه بگويم: قاصدك... ابرهاي همه عالم...

 

 

 

 

 

*

من هنوز اهلي نشده ام

نمي خواهم هم كه بشوم

فقط گندمزار.... فقط گندمزار... فقط...

حالا با اين كه مي دانم

گندم چيز بي خودي است

اما از ديدنش غرق لذت مي شوم

غرق لذتي دردآلود و رمزآلود...

مستانه مي خندم

قهقهه مي زنم

شايد براي اين كه فراموش كنم!

....

نمي خواهم كسي مرا اهلي كند

رميدن از همه انسان ها شيرين تر است

شايد هم ترسو هستم

چرا كه اگر ادم اهلي شود بايد پيه گريه كردن را....

چون ديگر گريستن ارامم نمي كند...

يعني راه بهتري نيست؟!

...

 

 

 

دوش از همه شب ها شب جانكاه تري بود

فرياد از اين شب

چه شب بي سحري بود...

 

ديگر هيچ اميدي نيست

همه پنجره ها بسته اند

حتي...

 

خدانگهدار...

كه مي روم به سوي سرنوشت....

 

مرا...

مرا...

؟

؟

مرا مبوس

حتي براي آخرين بار

بگذار اين آتش همچنان سوزان بماند

مگذار زخمي بر گونه ام... بر صورتم... بر...

بنشيند كه هميشه مرا در اينه بشكند

...

من با سختي

تمام خيابان ها در مي نوردم

تا به تو برسم

اما انگار...

چقدر اين جاده ها ناتمامند

چقدر اين دست ها فاصله دارند

مي دوم

مي روم

مي رسم؟

...

اگر چه بهار ما گذشته

اگر چه گذشته ها گذشته

اما من باز هم

شب سيه سفر كنم

ز تيره ها گذر كنم...

امشب بر تو مهمانم

اي پسر زيبا!

...................................................

و دچار يعني عاشق...

دچار

دچار

...

و من دچارم

دچار بي وصال

 

همه خورشيدها كه در من مي سوخت

اندوه شد

ز چشم ترم ريخت

اميدي كه برده بودم تا ماه

آوار غم شد و بر سرم ريخت...

.

.

.

.

دو ستاره

ستاره اي درخشنده و پر نور

و ستاره اي كم نور

با هم و از هم دور...

.

.

.

هميشه فاصله اي هست

دچار بايد بود

و گرنه زمزمه حيات ميان دو حرف

حرام خواهد شد

...

و عشق صداي فاصله هاست

.

.

.

پرندگان جدا زهم؟

اين شگفت ... شگفت... شگفت ...ن...ن...ن. ....بود؟

چرا اين شگفت است...

شگفت است...

.

.

.

درد حرف نيست

درد نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟

.

.

.

حالي است مرا كه خوش خوشك مي سوزم...

مي سوزم

مي سوزم

مي سوزم...

هيچگاه دوست نداشته ام

و ندارم كه كسي را با دلم شريك كنم

هميشه دچار بوده ام

اما دچاري بي وصال

هميشه مست بوده ام

خراب از چشم ساقي

اگرچه....

.

.

.

.

.

غم بياميخته با رنگ غروب

مي تراود ز لبم قصه سرد

دلم افسرده در اين تنگ غروب

دلم افسرده در اين.... تنگ غروب....

 

در دلم بود

در دلم بود

در دلم بود

كه بي دوست نباشم هرگز.....

 

در نسيم لغزشي رفتن به راه

راه نقش پاي من از ياد برد

سرگذشت من به لب ها ره نيافت

ريگ بادآورده اي را باد برد....

باد برد...

برد...

ب....ر...د

 

كنار مشتي خاك

در درو دست خودم، تنها نشسته ام...

برگها روي احساسم مي لغزند...

.

.

.

.

.

خاك موسيقي احساس تو را مي شنود....

.

.

.

.

.

..

 

منم

یاسین ...

شوريده سر و مست

خراب و خراب و خراب

كوچه گرد

تنها و سرگردان

 

روزگار مي گذرانم

به سختي

 

اينه را دوست ندارم

چون به يادم مي اورد كه هستم

 

باد را دوست دارم

چون بي تابم مي كند

و گندمزار را به تلاطم مي اندازد

 

سيب را.... سيب را..... سيب را.....

باز هم به خودم دروغ بگويم؟

...

اه

لعنت بر سيب

هميشه همه چيز از سيب اغاز مي شود

و ... جاذبه اي كه سيب را مي كشد...

...

 

 

كاش به جاي اين همه واژگان بي مفهوم و بي خاصيت

مي توانستم راحت از خودم بگويم

از دلي كه ديگر نيست

يعني شايد از اولش هم نبود...

سخت است

اين كه تو دچارباشي

اما دريايي نباشد...

ابي نباشد

رودي نباشد

حتي تنگي كه تو را محصور كند...

 

و تو مجبور باشي

كه تن به تور بدهي

ماهيگري كه تو را مي فروشد!

و ساتوري كه مثل ي ساتوري نيست!

بي رحم است

تكه تكه ات مي كند

و دندان هايي كه... دندان هايي كه... دندان هايي كه... تو را مي جوند!

...

اه

چقدر چندش اور است...

چه پايان غمناكي!

 

 

 

 

در شگفتم چرا مي نويسم....

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386 10:49 توسط یاسین |


DESIGN BY :MINOS X

خوشبختي را ديروز به حراج گذاشتند حيف من زاده ي امروزم. خدايا جهنمت فرداست پس چرا امروز مي سوزم‌


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

دی 1386




پيوندها

مهندسی برق
شراره عشق


    تعداد بازديدها:

یاسین:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS


*
*
*
*
*
*
*
JavaScript Codes

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس